Art + | هنر +
نشریه هنری الکترونیکی با نگاه به HIV/AIDS - شماره دوم - مرداد 1387
ادبیات +
همکاران این شماره تماس با ماگل ِ انار
گل ِ انار
زن در ِ خاکستری را محکم به هم کوبید. چیزی درون خورجین دوچرخه مرد ِ دورهگرد قلمبه شده بود. مرد پایش را روی رکاب دوچرخه فشار داد و هن و هنکنان به انتهای کوچه که رسید صدا از گلویش به بیرون سر خورد: "پته گل داریم... باغچه پاکن کن"
این را گفت و برای آخرین بار به پشت سرش، همانجا که اول بود گردن کشید و بعد پشت دیوار خانهی کاهگلی ِ ته ِ کوچه گم شد.
صبح که خمیازه کشید، کوچه دهن باز کرد و چرخ دستی ِِ مرد ِ دورهگرد از ته کوچه بیرون پرید. مرد کارتن ِ چرک و کثیفی را روی گاری گذاشته بود و کنار کارتن پتههای گل را کنار هم تپانده بود. جوجههای رنگ وارنگ در هم وول میخوردند و بعضیشان زیر بقیه له میشدند و جیر جیر میکردند.
مرد نزدیک در خانه که رسید گاری را کنار دیوار کشید. روی جفت پایش خم شد و پشتش را به دیوار زد. صورتش را درون سایه دیوار کشید و چشمانش را روی هم گذاشت.
صدای جیر ِ جوجهای بلند شد. پیرمرد چشمش را باز کرد. پسرکی روی نوک پا بلند شده و دستش را درون کارتن جوجهها پر میداد.
ـ آهای بچه چیکار میکنی؟ کشتیشون.
پسر که همهی حواسش را به جوجهها داده بود بالا پرید و خون لپهایش را جوید.
ـ این رو میخوام... این یکی. و بعد با انگشت جوجهی قرمزی را نشان داد که از همه فرزتر بود.
جوجه توی دست سیاه پسر جیر کشید. پسر ریز خندید. با دست دیگرش شلوارش را بالا کشید و تا به دو خط به هم نرسیدهی انتهای کوچه برسد چند بار دیگر هم شلوارش را بالا کشیده بود.
زن چفت در را کشید و دزدکی از لای در به بیرون نگاه کرد. چشمش که به مرد افتاد حول شد و در را محکم به هم زد. چشمان ِ مرد به طرف در ِ خاکستری یورتمه رفت. هنوز در از شدت برخورد میلرزید.
مرد کمرش را به دیوار کشید و از جا بلند شد. زانوهایش خسته شده بودند. همیشه با گاری میآمد و بساطش را توی همان کوچه زیر طاق ِ نیمهخرابی که ته کوچه بود پهن میکرد و گاهی با همان گاری توی محل را دور میزد. فصل ِ جوجه که میشد با خودش جوجه میآورد و همیشه زن از هر رنگ جوجهای برمیداشت. اما انگاری اینبار فایدهای نداشت. جوجهها معطل مانده بودند.
روز بعد هم زن جوجهای نخرید.
زن چادرش را توی صورتش کشیده بود. به در بقالی سر کوچهشان که رسید کمی این پا و آن پا کرد. صاحب مغازه از درون مغازه سرک کشید و بعد برگشت و دبه بزرگ آبی رنگ ترشی را به طرف بیرون مغازه کشید و سرش را به طرف زن بلند کرد و سر تا پایش را قورت داد. چشمان صاحب مغازه حالت نگاه آن پرستار ِ توی درمانگاه را داشت. پرستار وقتی نتیجه آزمایش را به او میداد همینطوری نگاهش میکرد. یک سال پیش که شوهرش فهمید نتیجه آزمایشش مثبت است و ترکش کرد همینطوری نگاهش کرده بود. زنبیلش را زیر چادرش پنهان کرد و برگشت توی کوچه و گوشه چادرش را لای دندانهایش جوید.
مرد دستفروش گاریاش را توی کوچه هل میداد. زن دید که گاریاش از همیشه سنگینتراست.
قبل از آنکه مرد متوجه شود زن در را باز کرد و خودش را داخل حیاط انداخت. مدتها بود که از خانه بیرون نمیآمد و کسی هم با او کاری نداشت.
خورشید درست بالای سر خانه رسیده بود. مرد با دست عرق پیشانیاش را گرفت و بعد دستش را روی در خاکستری گذاشت و لحظهای بعد در را کوبید و بعد چند قدم عقب رفت و کنار گاریاش ایستاد. زن لای در را باز کرد و از بین آن سرک کشید. مرد خودش را کنار کشید و دار ِ کوچکی را که روی گاریاش گذاشته بود به زن نشان داد.
کلافهای قرمز رنگ از لای تارها چرخیده بودند و به شکل بعلاوه روی هم گره شده بودند درست مثل گلهای انار.
زن در را باز کرد. مرد کرکها را از درون نایلونی که گوشهی پایین دار آویزان مانده بود بیرون آورد و به سمت زن دراز کرد. لبخندی زیر پوستش دوید. زن لبه چادرش را رها کرد. چشمهای عسلیاش روی کرکها غلت زد. از روی رگهایی که پشت دستهای سیاه مرد قلمبه شده بود دوید و تا چشمهای مرد بالا رفت. دستش را دراز کرد و کرکها را گرفت. قدمی عقب گذاشت و لبخندی توی چشمهایش جان گرفت.