Art + | هنر +

نشریه هنری الکترونیکی با نگاه به HIV/AIDS - شماره اول - خرداد 1387

ادبیات +

همکاران این شماره تماس با ما
هنر + > شماره اول > ادبیات + > یک تکه کاغذ
خرداد ۱۳۸۷
یک تکه کاغذ
  • فتانه یقطین
  • نگار عسکران
یک تکه کاغذ

آن روز ابری همه چیز انگاری یک جور دیگری شده بود. توی آن حیاط کوچک، به سختی می‌شد کنار حوض ساقه‌ی خودت را نگه داری و یک وری نشی. یکی دوتامان از شدت باد و بوران، کف حوض که ته‌مانده آبی داشت ولو افتاده بودند و پاهای لختشان بیرون افتاده بود.

چنان پریشان خودش را داخل حیاط انداخت که انگار باد به زور او را داخل خانه هل داده باشد. ترسیدیم! اصلاً یادمان رفت باد دارد می‌‌بردمان! به هم ریخته بود؛ خودش را روی تخت چوبی کنار باغچه انداخت و به کاغذی که در دستش داشت خیره شد. من از آن روبرو چشم‌های درشتش را می‌‌دیدم که چطور پریشان و درمانده به کاغذ هاج ‌و واج نگاه می‌کرد؛ انگار که دنبال خط روشنی می‌گردد. کمی بعد وقتی دوباره چشم‌هایش روی آن علامت "مثبت" چرخید کاغذ را محکم مچاله کرد و پرتش کرد؛ کاغذ توی ته مانده‌ی آب حوض وا رفت و دوباره وا شد. انگار که با او لج کرده باشد! یک کاغذ چقدر می‌تواند آدم‌ها را به هم بریزد!

***

همه چیز کاملاً به هم ریخته و درهم و برهم شده بود. دو هفته‌‌ای بود که هیچ چیزجای خودش نبود. دیگر به ما حتی آب هم نمی‌‌داد چه برسد به اینکه بخواهد گلدان‌های شکسته‌ی کف حوض را بردارد. نمی‌دانم واقعاً اطاق‌ها بوی نا گرفته بود یا آن‌قدر سکوت توی خانه پیچیده بود که من آن‌طور احساس می‌کردم. خاکی که از چند ساختمان آن‌طرف‌‌تر که نیمه‌‌ساز بود بلند می‌‌شد، روی تخت را پوشانده بود. فقط کافی بود رویش بنشینی؛ آن وقت است که اگر راه بروی پشت سری‌هایت حسابی به تو می‌خندند! بارانی که دیروز آمد طعم گِل می‌داد. بوی نا حالم را بد می‌کند. یک کاغذ چقدر می‌تواند آدم‌ها را به هم بریزد!

***

نمی‌دانم چه شده. دو روزی می‌شود که صدای النگوهایش را می‌شنوم. باورم نمی‌شود که این‌قدر این صدا را دوست داشته باشم. تمام پنجره‌‌ها باز هستند. پرده‌ها با باد می‌رقصند. ملحفه‌‌های آویزان روی نرده بوی تازگی می‌دهند. حالا دیگر خبری از آن گلدان‌های شکسته‌ی کف حوض نیست. حوض پر از آب شده است. اگر روی تخت بنشینی و بعد راه بروی کسی به تو نمی‌خندد. اصلاً همه چیز جور دیگری شده است. هنوز به عید خیلی مانده است، تازه اول زمستان است؛ اما انگاری که برای او بهار زودتر از راه رسیده است. برای ماها فهمیدن بوی رنگ و آب ِ تازه کار سختی نیست. بوی تازگی حالم را جا می‌آورد. یک کاغذ چقدر می‌تواند آدم‌ها را به خودشان بیاورد!